رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه چهل و پنجم .... یکساله شدن پسر نازنینم

تولدت مبارک عزیز دل مامان و بابا رادین گلم باورم نمیشه که یکسال گذشت و تو نازنین پسرم حالا شدی یکساله.  دقیقا پارسال در همین لحظه من بیمارستان بودم و شما 40 دقیقه دیگه به دنیا اومدی. از ساعت 9 شب مدام دارم اون لحظات رو با خودم تداعی میکنم و غرق در شادی میشم. واقعا یادش بخیر. وقتی برای اولین بار چهره نازنیت رو در اتاق عمل دیدم و حالا اون چهره نوزادی شیرین تبدیل شده به یه چهره خوشگل و دوست داشتنی.  رادین گلم، این یکسال خیلی زود برامون گذشت . گذر زمان رو با تو نازنین اصلا نمیشه احساس کرد. لحظاتی که مطمئن هستم بعدها خیلی یادش خواهم کرد و مدام دلتنگیش رو میکنم. همین حالا هم وقتی عکسها و فیلمهای مربوط به چند ماه پیش ...
6 ارديبهشت 1391

نامه چهل و چهارم .... رادین عزیزم، اولین عیدت مبارک

عزیز دلم با کلی تاخیر برات مینویسم. امسال اولین عیدی بود که شما در کنار من و بابایی عزیز بودی. خدای مهربون رو شکر میکنم که شما نازنین رو امسال در کنار خودمون داشتیم. لحظه سال تحویل حدودا 8:45 صبح اول فروردین بود. متاسفانه نتونستی در کنار سفره هفت سین باشی، آخه توی یه خواب ناز بودی که دلم نیومد بیدارت کنم و بدخواب بشی. عزیزم، قبل از شروع عید فقط نگران شما بودم که از عید دیدنیها خسته نشی. همون روز اول چند تا مهمون داشتیم و چند تا مهمونی رفتیم که متاسفانه همه مهمونیها رو شما گریه کردی. بعد از چند دقیقه آروم میشدی ولی کاملا مشخص بود که توی جمع راحت نیستی. ولی خوشبختانه از روز دوم بهتر شدی و یه حدود برات عادی شد. عیدی هم سیصد هزار تومان ...
15 فروردين 1391

نامه چهل و سوم .... ده ماهگی رادین

    گل پسرم ۴ روز دیگه ده ماهگیت هم تموم میشه. این ماه هزار ماشالله کلی شیطون شدی .از صبحی که از خواب بیدار میشیم بنده همینطور دنبال شما راه میافتم که خدای نکرده سرت به جایی نخوره و وقتی از جایی میگیری و بلند میشی کنارت میشینم که نیافتی. عزیز دلم دندان چهارمت هم فردای روزی که دندان سومت دراومده بود تیزیش مشخص شد و الان شما ۴ تا مروارید خوشگل داری و لثه ات باز متورم شده و قراره دو تا مروارید خوشگل دیگه هم دربیاند. قربونت برم همین دندون درآوردنتات باعث شده اونطور که باید وزن اضافه نمیکنی. البته دکترت طبیعی میدونه و میگه همین چند گرم ناچیزی هم که زیاد میکنه باز خوبه. راستی عزیزم چند سال پیشا که خود بابایی بچه بود، بابابزرگ ا...
2 اسفند 1390

نامه چهل و دوم .... مروارید سوم رادین

رادین نازنین، چند روزه که نه ماهگیت رو سپری کردی و وارد ماه دهم زندگیت شدی. چه زود داره میگذره عزیزم. حدودا سه ماه دیگه یکساله میشی به سلامتی. دندان سومت هم از تاریخ ۹/۱۱نیش زده و تیزیش کاملا مشخص شده. مبارک باشه مروارید سوم. امیدوارم دندانهای دیگه هم به سلامتی و راحتی دربیاند گرچه خودت از زمانی که شروع به دندان درآوردن کردی مدام لاغر میشی و من و بابایی کلی نارحت این لاغر شدنهای شما هستیم ولی خب چاره ای نیست گلم. دیگه فقط چهار دست و پا میری و خودت هم ذوق میکنی از این حالت رفتن و ایستادنت. منتها ما مدام باید کنارت باشیم که خدای نکرده نیافتی و سرت به جایی نخوره. به برنامه های تلویزیون خیلی علاقه نشون میدی مثلا برنامه پنگول رو خیلی ...
11 بهمن 1390

نامه چهل و یکم .... توانائیهای جدید رادین از جمله چهار دست و پا رفتن

گل پسرم سلام مامانی شما در تاریخ ۲۷/۱۰ ساعت ۹ شب برای اولین بار چند قدم چهار دست و پا رفتی. با بابایی کلی ذوق زده شده بودیم. دوباره سینه خیز شدی. ظاهرم سینه خیز رو بیشتر دوست داری. ولی از اون روز به بعد یه حدود چهار دست و پا میری و باز سینه خیز  میشی ولی در هر صورت یاد گرفتی. خیلی مواقع عزیزم از حالت چهار دست و پا شروع میکنی به نشستن و بازی کردن. خدا رو شکر این توانایی رو هم یاد گرفتی. روی دو زانو هم خوب میشینی ایستادن رو هم خیلی دوست داری و همش سعی میکنی از ارتفاعی که قدت میرسه بگیری و بایستی. در ضمن دو تا دندون بالایت هم متورم شده. امیدوارم راحت دربیاند عزیزم تا اذیت نشی. دست دادن رو هم یاد گرفتی و ما هم ...
1 بهمن 1390

نامه چهلم .... دندان در آوردن و بلند شدن رادین

عزیز دلم سه روزی میشه که تیزی دندانهات بلاخره دراومدند. داشتم بهت شام میدادم که احساس کردم قاشق داره به تیزی دندونات میخوره. خیلی خوشحال شدیم گلم. همین امروز هم ساعت ۱۱ از سبد اسباب بازیهات گرفتی و بلند شدی. امیدوارم زودی پیشرفت کنی و راحتر از جات بلند شی عزیزم ...
19 دی 1390

نامه سی و نهم .... هشت ماهگی رادین

سلام گل پسرم هشت ماهگیت مبارک عزیزم. رادین گلم از سن هفت ماه و نیم نشستن رو شروع کردی. در ابتدا بعد از چند ثانیه میافتادی ولی الان دیگه خوب میشینی. برای چند لحظه حالت چهار دست و پا رو به خودت میگیری ولی باز میای روی شکم و همون سینه خیز میری. از دندونهای مبارکت هم که فعلا خبری نیست. تیزیش مشخصه ولی هنوز بیرون نیومدند. امیدوارم همیشه سلامت و شاداب باشی عزیز دلم. ...
11 دی 1390

نامه سی و هشتم .... هفت ماهگی رادین

رادین گلم هفت ماهگیت مبارک. روز ششم آذر به بابایی گفتم که برات یک کیک بخره تا تولد هفت ماهگیت رو جشن بگیریم. البته قصد داشتم که این جشن سه نفره رو توی سن شش ماهگیت که دقیقا نیم ساله میشی بگیرم ولی خوب چون واکسن داشتی و دست بابایی هم شکسته بود نشد. وقتی بابایی کیک رو آورد دیگه تصمیم گرفتیم که برای فرداش ببریمت آتلیه. روز هفتم با بابایی بردیمت آتلیه . وقتی وارد شدیم زدی زیر گریه. ولی در نهایت آقای عکاس چند تایی ازت عکس گرفتند. بعد رفتیم پیش آقای دکتر تا هم معاینه ماهیانه ات شده باشه و هم واکسن زده باشی. وقتی وارد مطب شدیم با گریه یه بچه شما هم بلند زدی زیر گریه. وقتی ساکت شدی رفتیم داخل اتاق آقای دکتر. تا تخت معاینه رو دی...
8 آذر 1390

نامه سی و هفتم .... به به گفتن رادین

رادین گلم، تاریخ 08/30 شب ساعت 7/30 که خونه مامان بزرگ بودیم، داشتم بهت غذا میدادم. همیشه موقع غذا دادن از کلمه به به استفاده میکنم. بعد از خوردن یکی از قاشقها یکدفعه با صدای بلند و کشیده گفتی به به. کلی ذوق زده شدیم من و خاله. خیلی برامون جالب بود. از علائقت هم بگم که دیگه با اسباب بازیهای خودت سرگرم نمیشی. وسایل اطرافت برات جذابترند. الان سینه خیز رو سریعتر میری. وسایلی که دوستشون داری اینا هستند : دمپایی روفرشی من، کنترلها، دی وی دی، کتاب ( البته برای مچاله کردن ) که در حال حاضر هم مشغول مچاله کردن کتاب خودت هستی. راستش وقتی خود من مشغول مطالعه کتابی هستم با علاقه خودت رو میرسونی و مدام سعی میکنی که کتاب رو بگیری دستت ...
3 آذر 1390

نامه سی و ششم .... سینه خیز رفتن حرفه ای رادین

سلام گل مامان عزیز دلم امروز در حالیکه 6 ماه و 23 روز سن داری برای اولین بار دیگه حرفه ای سینه خیز رفتی. و حالا ماجرا : درست ساعت 5:40 بعدازظهر، شما گلم روی زمین دراز کشیده بودی که من رفتم سمت اتاق خواب و بعد از چند لحظه که برگشتم دیدم غلت زدی و داری به سمت کنترل تلویزیون که روی زمین هست سینه خیز میری. خیلی راحت و سریع رفتی طرفش .طوریه که من از ذوق قربون صدقه ات رفتم و بغض کردم. خیلی حال داد مامانی . بعدش دستمال کاغذی رو که دوستش داری رو طرف دیگه گذاشتم و به سمت اون هم سینه خیز رفتی. دیگه روی مبل هم راحت میشینی که بازم ازت عکس گرفتم . ...
23 آبان 1390